محمد بن عبد الله بن عمر
146
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
سنهء ست « 1 » ؛ واحتياط « 2 » را لشكرى تمام با خود همراه كرد ، واحرام به عمره دربست . وهفتاد سر اشتر نيكو از بهر قربان معيّن فرمود تا مردم دانند كه قصد جنگ ندارد . ونميلة بن عبد اللّه اللّيثيّ به نيابت در مدينه * بازداشت . وچون به عسفان « 3 » رسيد ، يكى از مدينه بيامد وگفت : لشكر قريش به ذي طوى « 4 » فرود آمدهاند وسوگند مىخورند « 5 » كه محمد را نگذاريم كه به مكة رود . پس سيد ، عليه السلام ، [ قصد ] « 6 » كرد تا از راهى ديگر برود ، تا قريش أو را نبينند . وشخصي از قبيلهء بنى اسلم در پيش لشكر ايستاد ، وايشان را به راهى سخت بيرون برد ؛ چنان كه لشكر به رنج آمدند . وچون به زمين هامون رسيدند ، سيد ، عليه السلام ، به لشكر فرمود كه جمله بگوييد : نستغفر اللّه ونتوب إليه . وگفت : اين آن حطّه « 7 » است كه بر قوم موسى عرض كردند وايشان نگفتند وتا هلاك شدند . وفرمود تا لشكر از جانب راست حديبيه « 8 » روند وبه زير مكة فرود آيند . چون به نزديك حديبيه رسيدند ، ناقهء سيد ، عليه السلام ، زانو زد ، وبرنمىخاست . عجب بماندند . سيد ، عليه السلام ، فرمود : اين نه عادت وى است ؛ وليكن آن كس كه فيل أهل حبشه را از مكة بازداشت تا نرود ، ناقهء ما نيز بازداشت . آنگه فرمود : هر التماسى كه قريش از من بكنند ، مبذول دارم . وبفرمود تا هم آنجايگه فرو آمدند . وصحابه گفتند : يا رسول اللّه ، در اين وادى آب نيست . سيد ، عليه السلام ، تيرى از جعبهء خود بركشيد وبه يكى داد وگفت : برو ودر ميان فلان چاه فرو بر . وآن چاه سالها بود تا آب نمىداد . برفت « 9 » وآن تير در ميان چاه فرو برد وچشمهء آب ظاهر شد . وكفّار قريش آگاهى يافتند ، وبديل بن ورقاء با جماعتى به رسالت به خدمت سيد ، عليه السلام ، فرستادند تا چه خواهد كرد . سيد ، عليه السلام ، فرمود كه قصد زيارة دارم ، نه قصد جنگ . بازگشتند وحكايت با قريش گزاردند « 10 » ، باور نداشتند . وحليس بن علقمة ، كه مهتر قومي بود از حوالي مكة ، ديگر بار به رسالت بفرستادند . و
--> ( 1 ) . ذىقعده سال ششم هجرى قمري برابر مارس 628 ميلادي . ( 2 ) . در سيره ، ص 798 ، چنين آمده است : وسيد ، عليه السلام ، اگر چه نه به قصد جنگى بيرون رفته بود ، لكن انديشه كرد كه چون قريش بدانند كه وى قصد مكة دارد ، لشكر كنند وبه جنگ وى بيرون آيند واز اين سبب لشكرى كرد از مدينه و . . . ( 3 ) . در أصل : غطفان ( 4 ) . ذي طوى : موضعي است قريب به مكة ( منتهى ) . ( 5 ) . در أصل : مىخورد ( 6 ) . در أصل : جاى يك كلمه سفيد وقياسا الحاق شد . ( 7 ) . در أصل : خطبه . حطه : به كسر أول وتشديد وفتح ثاني كلمهاى كه به گفتن آن گناه از بنده فرو نهند ( دهخدا ) . ( 8 ) . حديبيه ( آن را به تخفيف وتشديد يا هر دو خواندهاند ) : قريهاى است در يك مرحلهاى مكة ونه مرحلهاى مدينه ، واقع در كنارهء حرم . ( 9 ) . در أصل : وبيرون برد وچشمه ، وبر طبق سيره ، ص 801 ، اصلاح شد . ( 10 ) . در أصل : گزارند